با دستهای آغشته به تاریکیِ دیگران اینطور شد.

حال ِ دنیای من وخیم است. او را رو به اتاقم خوابانیده اند، رویش بلاتکلیفی کشیده اند. دنیای بختک بغل کرده ای که نفس نمـ...می کشد. رو به کوچ است؛ رو به از من رفتن. حال دنیای من وخیم است، بسکه "خفقان" بالا اورده، بسکه تنهائی را تب کرده. بسکه التهاب را تپیده. پلک هایش را ، روی "انتظار" بر هم کشیده اند. دنیای مرا از من برده اند. دنیای کابوس زده ای که نفس میـ..نمی کشد...

+ مرواريد قادري

کلمات، هم...

+ مرواريد قادري


اینجا درست روی شاهرگ ِ شب، هنوز زمستان است. برف می بارد و دنیای آن سوی پنجره، سیاه و سفید است. یک پانتومیم ِ سوت و کور، با بازی ِ امتداد خیابان و سر سنگینی درخت. این جا پر از لحن نقش های هولناک، پر از لحظه های محتوم ِ پایانی ست. پر از هم آغوشی ِ دست و جیب، پر از نفس ِ منجمد، پر از خودنمائی ِ دود...
اینجا پر از نیامدن، پر از دست ناخوردگی های نانجیب است...


یک تلفیق ِ سرد و صامت از رنگ های نگاه من و شب که خدا ناشیانه روی بوم پاشیده و دارد بی امضا و تاریخ، برف میخورد...

              

+ مرواريد قادري

این حسی که شبیه مزه ی آویشن، موقع ِ دل آشوبه یا دل پیچه است، این حس ِ همینقدر تلخ و سوزاننده و ناگزیر، دست روی نبض ِ زمان گذاشته، دنیا را آورده توی همین ساعت ِ روبرو، روی پنج بعد از ظهر، مچاله کرده.

گوئی آینده را یکبار در گذشته های خیلی خیلی دور زندگی کرده باشم و حالا، بعد از گذشت ِ یک عمر دراز، از ذهنم محو شده باشد. تنها تعفن لاشه اش را با خودم اینطرف و انطرف می برم.

آدمی با این ویژگی ها، که جهان اش، مزه ی آویشن ِ تلخ و تند می دهد و با زور ِ قند و آب، دنیا را به خودش می خوراند، قهرمان ِ داستانی ست که این روزها می نویسم.

یک نوع همزاد پنداری ِ عجیب و عمیق، بین نویسنده و قهرمان داستان شکل گرفته و هر چه پیش تر می روم، هیچکاره تر می شوم. خودشان می بُرند و می دوزند و همین.

+ مرواريد قادري

اتفاق ، آسیمه سر افتاد

و راوی

تا همیشه، "سکوت" گفت

...

+ مرواريد قادري


گاهی هست، که آدم دلش میخواهد به یک جایی بزند، به آن دور دورها... همانجائی که توی خیالت، همه چیزش آرام و خوب است؛ همیشگی و قشنگ است. می شود ساده بگوئی، ساده بخواهی...

اما اینجا هیچ چیز خواستنی نیست. هیچ چیز ساده نیست همه چیز، از بطن ِ پیچیدگی ست. اینجا، تمام مصوت ها هم، صامتند. همه ی حرفها صدای تق تق می دهند و از جنس تلفیق ِ نوک انگشتند با سیاهی ِ چند دکمه. کوله بارم از اینجا پر است. دلم کوچ میخواهد. مرا از این ایجاز بترسان، ببَر.

که میخواهم واژه از جنس ِ خیسی ِ کام باشد و از تلفیق لب و دندان و حنجره. مرا که میخواهم دستی در هوا به نشانه ای و اشاره ای...

میخواهم اینجا بشود بجای یک صفحه پر از علامت و حرف، حجم بنشانم. بودن را از آن شکل مهوع سطح، به حجم بکشانم. از طول و عرض و ارتفاع، هر سه شان با هم بگویم، از زیر پا زدن یک جهان بیست و چند بعدی. بی کرانگی ِ واقعیت توی مشتم باشد. مشت ِمنی که میخواهم حرف را بگویم، دیگر ننویسم، ننویسم...و بگذارم بعضی هاشان را لامسه بگوید. مرا که گاهی سکوت...

دلم چقدر میخواهد که گاهی ننویسم، تو اما بخوانی ام...




گاهی هست که آدم دلش میخواهد به یک جائی بزند؛

دور

دور

...

 

 

 


یکم زمستان نود-همدان



+ مرواريد قادري


اینطور وقتی بود؛  آفتاب پائیز، بی رمق و سرد خودش را توی اتاق ولو کرده بود. تازه بیدار شده بودم، چشمهایم مانده بود به دیوار ِ حیاط که آفتاب و سایه اش یکی شده بود. اتاق گرفته و متشنج، انگار تمام فکرهای دیشب را و شب های قبل ترش هنوز میان رگهایش جاری باشد. اینجا خاکریز است، بوی جنگ می دهد، بوی نارنجک و مین انگار. خیلی وقت است اینجا را ترک کرده ام. همان دیشب، بین آن هیاهوی ابلهانه یا شب های گذشته، یا نه عقب تر، پنج-شش سال پیش، بار و بندیلم را بسته بودم و رفته بودم. همان موقع به تاریخ ِ خیلی ها پیوسته بودم. زیاد تیر خورده بودم، خیلی ها را کشته بودم و خیلی ها مرا. هزار بار خواسته و ناخواسته روی مین دویده بودم، تمام شده بودم و باز از سر گرفته شده بودم. جنگ، جنگ است. خاطراتش، چون به شکل کشنده ای رقت اورند، هیچ موقع به فراموشی نمی روند. ورد زبان تاریخ است. تاریخ به جنگ مدیون است. تاریخ را همین جنگ می سازد و بر هم می زند. برای همین، همیشه یادش هست. همه جا مدام می گویدش و در خاکریز فریادش میکند. اینطوری ست که اینجا را دوست ندارم. اینجا خاکریز است؛ این اتاق به شکل مهوعی حرف از مرز می زند. حرف از گذشته ی من. فلش بک تمام لحظه های روی مین دویدن ها، از هم پاشیدن ها، بعد ذره ذره به هم پیوستن ها و از نو ولع ِ فروپاشی. ستیز برای خاک خودم، برای بسط دادن مرز خودم یا چه میدانم، چیزهائی از این دست. حالا آن سالها تمام شده، همه اش به سالهای ِ بعد از تاریخ تولدم اضافه شده انگیزه هایم تاریک و کدر شده اند. میان آن همه فاجعه پیدایشان نمی کنم و هنوز میان رشادت و بلاهت لنگ می زنم. اینطور وقت هائی ست که فکر میکنم آن آدمی که سالها پیش، اینجا لباس جنگ پوشیده، برای تمامیت داشته اش جنگیده، تکلیفش اظهر من الشمس است و حالا کوچیده و رفته. یک بخش سبکی از من بوده که یک جاهای خوبی جا مانده و قهرمانانه ترین بخش مرا برای دیگران رقم میزنند. اما بخش سنگین تری هست که باید کولش کنی تلو تلو خوران به یک جاهائی پیش ببری اش. او را درست به جا نمی آورم. در خاطره ی کسی، حتی خودم نیست. کسی ازش حرف نمی زد و تاریخ به هیچش هم نمی گیرد. به هیچ کس تفهیم نمی شود و بود و نبودش توفیری ندارد. گه گیجه می زنم که او کیست... این آدمی که روی دیوار روبروی حیاط، دنبال مرز سایه و آفتاب می گردد، مرز خودش با بوی تب دار رختخواب، مرز حالا و گذشته...مرزهایی که نه خاکند و نه آب و نه کوه. برای هیچ کس تعاریفی ندارند. به فتح سرزمین هائی فکر میکند که در خودش راکد و نامکشوف مانده اند، به عصیان ِ خاکریز که قدم به قدم، میان هویت فعلی اش کاشته شده، و حالایش را جرحه جرحه میکند. به تاریخ ِ بعضی ها که حقیرانه، نیمه های سبک آدم را دوست دارند...

و

به آینده ای که همچنان، بوی خاکریز و مین و بی پلاکی و استیصال ِ چند هویت، در تعفن ِ جنگ را دارد...

 

 

آذر نود- خاکریز



+ مرواريد قادري


از این اتفاقات زیاد می افتد دکتر. برای خودم، خود ِ من، نه یکبار، بارها پیش آمده کسی با اسلحه، با هفت تیر، تهدیدم کرده باشد به مرگ و درست قبل از آنکه گلوله را شلیک کرده باشد، مغزم از هم پاشیده و در دم مرده ام. شما اینها را باور نمی کنید، چون مرگ شما جور دیگری اتفاق می افتد یا لااقل فکر میکنید که اینطور است. من اما به این چیزها زیاد فکر میکنم. دلایلی دارم که اثبات میکند راست می گویم. همین زندگی خودتان، بله شما دکتر، زندگی خودتان را در نظر بگیرید. یک روزتان را با همسرتان مرور کنید؛ کافی ست ناخودآگاهتان بی اطلاع خودتان، چیزی را بخواهد بگوید و قبل از آنکه از دهانتان پریده باشد، او شنیده باشد و لابد دعوا شده. می شود دیگر. نمی شود؟ نشده؟

چرا باور نمیکنید؟ دارم می گویم اتفاق افتاده. برای خودم، خود خودم. کسی یکبار آمده بود توی اتاق خوابم با اسلحه، با هفت تیر، تهدیدم میکرد. می خواست مرا بکشد، گلوله را شلیک نکرده بود، ولی می دیدم اش، لبهاش خشک شده بود رنگ و رویش گچ، مات و مبهوت به خون روی دیوار ها زل زده بود. شبیه خودم بود. می دیدم اش اما مرده بودم و او حیرت زده، مرا می پائید. پلک هم نمی زد

دکتر من خودم را، یعنی او را قبلا یک جائی دیده بودم.

آن روی سگم را بالا نیاورید، بگذارید حرفم را بزنم

 دور میز قمار، روبرویم...مدام می گفت بباز، بباز...و من نمیدانم چرا گوش میکردم و می باختم. شاید نگفته بود، ناخودآگاهش داشت می گفت و من شنیده بودم. شاید هم ناخودآگاه ِ من بود که به او می گفت ببر، آن یکی را رو کن...از سر همین کنجکاوی همیشه بازی کردم و همیشه هم باختم. برگ برنده نمی دانم دست ِ

...

دکتر من دیوانه نیستم. راست می گویم. شاهد...ندارم ولی دلایل محکمی دارم. برگ برنده نمی دانم دست ِ کداممان بود اما ناخودآگاه من به او می گفت رو کن، یا ناخود آگاه او به من، که رو نکن..

زنم؟ چه ربطی به او دارد؟

بخاطر اعتیادم به قمار بود که رفت. اعتیاد را او می گفت. من بجایش، کنجکاوی را توضیح میدادم برایش، او نمی فهمید. من به قمار معتاد نبودم اما. اشتباه می کرد.

آقای محترم آستینم را ول کن، بگذار حرف بزنم.

من دیوانه نیستم. فقط این ظرافت ها را نمی فهمم. زهره یک چیز را راست گفت، آن اوایل اینها را می گفت که حرفهای عاشقانه می زدیم. می گفت یک جورهائی شبیه باتلاق شده ام و زمان را در خودم می بلعم. اما عاشقانه هایش خیلی زود تمام شد. حتی باتلاق هم نبودَ...

آقای دکتر هر جور بدبینانه هم حساب کنید من دیوانه نیستـم. شما مگر دکتر نیستید؟ فرق اینها را چطور...؟

من..

 

من خوب ام

فقط

فقط کمی "حال" ام...

"حال ام" درد میکند

و

گذشته ام

و

آینده ام

                                                                                                                                                           

...

 

 

 

از "شلوغ کاری ِ سایه ها- یک"

مهر نود-همدان

 

+ مرواريد قادري



 

"لبـــــه ی تیغ"

 

 

 

عصیان ِ بُرندگی قدمگاه

و

روندگی ِ خون وار ِ ما...



+ مرواريد قادري


آخ اگر یک جائی این تراژدی کمرنگ می شد، این سکانس های پر از بی لبخندی، این تکرار ِ مکررات ِ گندمزه، کات می خورد و جایش را به یکی از آن قهرمانانی می داد که گاهی با ابهت، پر از شور ِ یک فرجام ِ خوب به داستانِ بعضی ها وارد می شوند.

داستان های من اما هیچ کدام، قهرمان ندارند، هیچ کدامشان به جاهای خوب نمی رسند، وسط صفحه ای، چند خط ِ نا تمام و آخرش چه می دانم چه. با همان دلسردی و تلخی که شروع می شوند به ناتمامی می رسند و می مانند. همه ی نقش های داستان های من را سایه های ملتهب بازی می کنند و به بی سرانجامی می برند. هیچ کدامشان مال ِ ژان وال ژان شدن نیستند. همه، همانطور ناشی، تاریک و نحیف، گوشه ی کادر در هم می لوند و دیالوگ های مبتذل ِ فلاکت باری را استفراغ می کنند. هیچ واقعه ای "مسخ" نیست که به قصه ام وارد شود و یک چیزی را بن کل عوض کند. همه چیز آرام آرام و تدریجی به قهقرا می رود و اینطوری زندگی را روایت می کنم. تجربه ام از "هست" همین است و کاریش هم نمی شود کرد.

حالا اگر آن ملاحظه های همیشگی نباشد و خودم باشم و بخواهم با قلم ِ خودم، همانطوری که در حالت طبیعی، بی رو دروایسی! و تعارف و هزار و یک شرط دیگر نمایشنامه بنویسم، کارگردان هم این همه خلاصه نویسی ِ تلخ، با این نقش های ناشاد، با این همه اتفاق ناگوار که به داستان می ریزد را به روی خودش نیاورد، ولع ِ بلاهت تماشاچی ها، که از همه ی نمایشنامه های دنیا یک آخر ِ خوب یا دراماتیک ِ آمیخنته به تراژدی رقیق می خواهند و اتفاقات هیجان انگیز و چند کوفت دیگر، را چه کنم؟ بی پاسخ می مانند. برای همین است که دیگر دست و دلم یا دست ِ دلم به نوشتن نمی رود. برای همین است که دیگر فیلم نمی بینم. تئاتر نمی پسندم. برای همین است که وبلاگ نویسی میکنم.

یک چیزهائی هست که نمی شود تفهیمشان کرد و در آدم یک واقعیت هائی هست که آنقدر تکان دهنده و دردناک است که باید قایمشان کنی. تا می توانی حاشا کنی . بعضی حس ها آنقدر ناهنجار و نا آشنا هستند و روایت ناشده باقی مانده اند که برای بار اول بازگو کردنشان، باید کلی شهامت داشت.

حالا چه میدانم، اگر در واقعیت ِ خودم، نقشی داشتم که یک جائی کسی می آمد و یک گوشه ی کادر می نشستم چند دقیقه، فقط چند دقیقه باهاش گپ می زدم. بی آنکه خودم نباشم. بی تظاهر از دیگری بودن، شبیه ِ او بودن. کسی باشد که مرا، همه ی هویتم را همانطوری که هست، نه در قالب نقش و دیالوگ، تمام ام را بی دست کاری بخواهد، کسی که می فهمید، می فهمید، می فهمید و آخ...اگر می فهمید... شاید حالا تعاریف دیگری داشتم. شاید می شد کسی که قهرمان نباشد اما به اندازه ی سایه های مذکور احمق و تاریک نباشد، این تم ِ پایمال را به جاهای بهتری ببرد.

دلم می خواهد گاهی بنشینم و بنویسم، همینطور خودم را واژه کنم و روی کاغذ بچکانم بعد در نقش ِ پر از اندوهی که همیشه به خودم می دهم، خوابم ببرد و کسی بیاید ادامه ی داستانم را بگوید. کسی را وارد داستان ام کند که مجبور نباشم ذره ذره ام را برایش تشریح کنم و خودم آرام آرام زیر این نقد ِ مضحک که بی آنکه بخواهم دستکاری اش کرده ام، تباه شوم.

دلم می خواهد دیالوگ ِ بعد از چند جمله ی من که بهتر است کوتاه و کوتاهتر باشد، مال کسی باشد که حرفهای اصیل بزند. بوی قرمه سبزی قاطی ِ بوهای خوب ِ دیگر کله اش باشد! چه می دانم کسی باشد که اینها را که نوشتی و خواند، یک چیزهائی اش را بفهمد. فکر خودش وخیم باشد، دلیل خیلی چیزها را از اول دانسته باشد و نپرسد. آدم تنهائی باشد. ربطی به دیگران نداشته باشد، شبیه خودم نباشد و باشد. فقط چند دقیقه، وقتی سراپا "خودم" هستم و هیچ نقشی بازی نمی کنم، به داستان ام وارد شود، یکجورهائی قهرمان باشد و بی دغدغه ی این که اخرش چطور می شود و به کجا می رسد، بخواهد و بتواند یک سکانس ِ سرافرازانه ی پر از تیرباران ِ سایه ها را بدون اینکه نقشش را بازی کند، خودش باشد و بس.

 

 

مهر نود- همدان


+ مرواريد قادري

 

اگر این بازی قاعده داشت، قاعده این بود که اینجا را می بایست بهتر از من می شناخت ولی انگار راه را بلد نباشد. دستش را می گیرم، از پله ها بالا میاورم. دستگیره ی در را که پائین می کشم، از اتاق برایش حرف می زنم. می گویم که ببیند، غافلگیر می شود و به خاطره بازی می افتد. می رود تو. چشمش سراغ صندلی را می گیرد. می نشیند و به دیوار روبرو نگاه میکند. می خواهم یک چیزی را برایش تعریف کنم که واکنشی توی چهره و حرفهایش بریزد، شک و شبهه به حافظه ام را دور بریزم و خودم را خلاص کنم. تابلو ها را با سر انگشت نشانش می دهم و داستانشان را یکی یکی با جزئیات می گویم. می بیند، گوش می کند. نگاه می شوم، می ریزم توی صورتش که سر در بیاورم که یادش آمده یا نه... و نمی فهمم. نمی شود که بفهمم. انگار در همان سالها مرده باشد و حالا من تقلا کنم و داد و بیداد راه بیندازم که هی فلانی قبل از اینکه مرده باشی این کارها را کرده ای و این اتفاقات افتاده است و این حرفها را زده ای و نوشته ای. و او در گور، آرام آرام هویت ِ فراموش شده ای را نشخوار کند...

 پنجره را باز می کنم. باد، یکنواختی خاک روی میز را بهم می زند، به سرفه می افتد. زندگی توی گور جربان پیدا میکند. دست پاچه، برایش چیزِ خنده داری تعریف می کنم و نمی خندد. سرفه میکند و نگاهش از دیوار، روی زمین می افتد. باد تابلوی نقاشی  را می اندازد. به جای خالی اسمی و امضایی روی تابلو فکر میکنم. به زوال...به ز و ا ل...خاطره ها را یکی یکی از تابوت بیرون می کشم، خاکشان را پاک میکنم، زنده می کنم. جلوی چشمش می گذارم و نمی بیند، نمی شناسد.

 

انگار که هیچ موقع اینجا نیامده باشد، ولی آمده و یادش نیست یا نه، انقدر آمده و جزئیات را کند و کاو کرده که تکرار توی حالش می زند.

 

دو تا کتاب  بیرون می کشم. نوشته های خودش را لابلایشان نشان میدهم و از روشان می خوانم. جملاتی از کتابها را که نشان زده باشد بلند بلند می خوانم. همانطور سرد و بی تفاوت گوش می کند یا نمی کند. برای آرام کردن خودم دست و پا می زنم. زندگی ام با همین دست و پا زدن ها نخ کش شد. خیلی فرق دارد که خوب یادش بیاید یا نه. می خواهم بدانم سر ِ نخی که اول بار از تار و پودم رفت، کجاست ؟ خودم؟ او؟ و این "خیلی" که می گویم خیلی بیشتر از این هاست. می خواهم حالی اش کنم. یقه اش را بچسبم. بکوبانمش کنج ِ همین اتاق ِ لعنتی و مرده و زنده اش را جلوی چشمش بیاورم.

 هر چند که حالا همینطوری هم دارم همینکار را می کنم. مرده و زنده اش را می آورم جلوی چشمـ...

اگر این بازی قاعده داشت حالا من، او بودم و او من. نیازی نبود شبیه یک بازجوئی ابلهانه، همه ی اسناد و شواهد را یکی یکی رو کنم و خودم را خفه کنم که یک چیزی را به یاد بیاورد و او همانطوری که بود بماند و باشد و آخرش هفت تیر بکشم روی مغز خودم که از پارادوکسیکال ترین مسئله ی دنیا خفقان دارم و بزنم خودم را برای هزارمین بار بکشم و باز همچنان نمیرم جلسه ی مذکور تا آخر دنیا ادامه داشته باشد. نه او بگوید، نه من بمیرم و مدام غلت بزنم بین اینکه به یاد می آورد و نمی آورد.

 

ستوه واژه ی خوبی ست. به دردم می خورد. اینجا باید بنویسم که به ستوه آمده ام و نوشته همینجا تمام شود و بروم پی باقی ِ بازجوئی...

 

 سه تارم را می گذارم روی پا و شروع می کنم به نواختن. نمیدانم، یادم نیست آن موقع چه چیزهائی را می نوازم. همان موقعی که می زنم هیچ چیز در ذهنم نیست و بعدش هم فراموشی. میان سکوت ِ بین دو نت، اوست که شروع می کند به نواختن. فرق دارد. حالا من بیاد می آورم. نام قطعه را. همه ی نتهای بقیه  را. زیر و بم و سکوت و همه چیزش از حفظ. روی پائین دسته می زند. از دو به بعد، روی ر، می ...

خیره نگاهش میکنم. به سر انگشتانی که روی حزن انگیز ترین نتهای هست و نیست پرسه می زنند و به تنها کسی که هیچ جوره نمی دانم کیست، هویتی تراژیک و عمیقا احساساتی می بخشد. ساز که می زند، متن که می نوبسد بر خلاف همه ی واقعیت هائی که در دم فراموش می کنم، در عمق حافظه ام رسوخ می کنند و جاودانه می شوند و تا همیشه در من زندگی میکنند. شاید "واقعیت" نباشد. همین را فکر میکنم و تردید یقه ام را می گیرد و از اتاق بیرون می برد.

اگر این بازی قاعده داشت، خودم را بجا می آوردم و لازم نبود هزار سال "با خویشتن نشستن" و بودن را به خودم تفهیم کنم. لازم نبود این اتاق ِ کذائی را به یاد خودم بیاورم و نوشته های لابلای کتابها و جاماندگی ِ هویت ِ نقاش از پائین آن تابلو را.

 

من اگر اینطور از هم گسیخته نبودم، اگر تنها یک نفر بودم، شاید می توانستم "او"ئی داشته باشم. ولی حالا قاب بندی ِ چند نفر در من و اضافه کردن یکی دیگر به این همه...

آخ..چقدر همه چیز سخت است.

زیر این مشت و لگد، زیر وحشیگری های تردید و این توهمات کشنده فقط به من ِ توی اتاق فکر میکنم و انگشتهائی که روی غمگنانه ی ر و می و فا پرسه می زنند و باد که یکنواختی ِ خاک ِ روی قفسه را از هم می پاشد...

 

 

 

 

مهر نود- همدان

 

 



+ مرواريد قادري



و بی مخاطب:

 

چائی اش را فوت میکند، بین خوردن و نخوردن برایم یک چیزهائی را تعریف می کند، بیشتر از حرفهایش به نگاهش، به حالاتی که این داستان ِ لابد تکراری که جز من برای چند نفر دیگر هم همینطوری، بی هیچ تغییری تعریفش کرده باشد گوش میکنم. خودم هم همینطور هستم. یک اتفاق را یا نمی توانم تعریف کنم یا اگر توانستم و شد فقط یک جور بلدم. بار دوم هیچ چیز دیگری نمی توانم کم یا زیاد کنم. نمیتوانم یک جور ِ با آب و تاب تری تعریفش کنم. همه چیز را انگار که بخواهم خبری را که از رادیو شنیده ام  یا تیتر روزنامه بوده باشد، روایت کنم، میگویم. و نوشتنم هم...نمیدانم. قریب به یقین نمی تواند توفیر داشته باشد.

می بینم که لبهایش را تکان می دهد، بین چند پاراگراف حرفی که بیرون می ریزد، دو سه تا واژه را می شنوم. واژه هائی که به خودم و زندگی خودم ربط داشته باشد. بقیه اش را بیرون نیامده، همانجا فراموش میکنم. چقدر حرفهائی که ناشنیده فراموش کرده ام. چقدر آدمهائی که در همان لحظه ای که باهاشان گپ می زدم یا چائی و بستنی میخوردم، دفن کرده ام و چقدر راههائی که نرفته به مقصد بردمشان. حالا که فکر میکنم باید آدم ِ پیچیده تری باشم که این همه ناکامی و فراموشی و ناتمام ِ تمام کرده دارم.

باد، پائیز را از پنجره هل می دهد، حواسم به هم می ریزد:

میخواهم خودم را در مسیر روایتش بیندازم و نمی شود. نمی دانم آدم ها چطور نمی فهمند که نباید برای من چیزهای طولانی را تعریف کنند. چطور باید حالی شان کنم از هر داستانی که می گویند، روی هم سه جمله اش را شنیده ام و بقیه اش بین دهان ها و گوشم مانده، معلق می زند. حرف باید "صاحاب" داشته باشد. از یک جائی شروع و به یک جای دیگری ختم شود. دیگران لابد براشان اهمیت ندارد. شاید خودم هم که کم حرف می زنم برای همین باشد. نمی خواهم حرفهایم بی پدر و مادر شوند. پیش خودم لااقل مال ِ خودم هستند. نمی خواهم سگ دو بزنند که به یک جائی برسند و نرسند و من هی دست و پا بزنم، با حرکت دست و اشاره و تلفظ های با آب و تاب یک جوری تفهیمشان کنم. اینطور که نمی شود. باید صاحبش پیدا شود، درست و حسابی، شبیه حرفهای اصیل، تحویلشان بدهم.

بلند می شوم. به نوشته ای می روم که با اتفاقات هرگز نیفتاده، می آید. هنوز لبهایش تکان می خورد و من نمی شنوم. گوشهایم فی البداهه از سر عادت شنیده هایش را ، فراموش میکنند، پاهایم پله ها را که دو تا یکی بین آمدن و دویدن ترک میکنم، به فراموشی می گذارند. فکرم، محتاط، به لبهایی دست میزند که حالا شاید پشت سرم هیاهو میکند و من رفته ام که از حرفها، همان یک از هزار را هم مردود کرده باشم. به لبهائی که چند لحظه زمان باقی ست تا میان ِ مرگ نارنجی برگهای پیاده رو، در عصر  ِ اندوه زده ی خیابان، هرگز ندیده باشم...

 

 

 

 

شهریور نود- همدان



+ مرواريد قادري


همان دیوار سفید روبروی تخت خوابم را می گویم، که اگر خودم را رویش قاب نگیرم، دوربین روی سه پایه ی بین تخت خواب و دیوار، هیچ لکه ی رنگی، هیچ تضاد و ناهمگونی، هیچ خطی، هیچ بالا آمدگی و فرو رفنگی، حتی سایه ای و روشن تر، هیچ چیزی غیر از یک دستی ِ سفید پیدا نمیکند و لنز فلاکت بار همان طور معلق میزند بین دور و نزدیک و به قیژ قیژ می افتد.

 

***

 

حوصله ی ساعت از شب سر ریز شده، از سه رفته، رنگ ِ نور بی رمقی از خانه ی آدم ِ شب زده ی بغل دستی، روی آن می پاشد، مردمکهایم روی دیوار می ماسد، به فلاکت می افتد، فکرم میان دور و نزدیک دست و پا می زند و قیژ قیژ زندگی، حرف رکیکی می شود، به گوش بودنم می ریزد. فاجعه آرام آرام به شب هایم چکه میکند و از آن لحظه به بعد، تراژدی به جای "من" روایت میکند.

 

***

 

نمی شود گفت این واقعه که هر شب راس ساعات مشخصی آرام آرام به خواب زدگی هایم تزریق می شود را می شود نادیده گرفت. "نادیده انگاری" چیزی نیست که بشود باشد. بعضی ها به آن "هست" بخشیده اند و مجابش می کنند که باشد. نیست. نمی شود که باشد. من اما که آن بعضی ها نیستم. من "بعضی" های لعنتی تری هستم. برای من هر واقعه ای، یک طور دیگری برای بار دوم یا چندم باز اتفاق می افتد. هیچ چیز یکبار نیست. هیچ چیز تمام نمی شود، فراموش نمی شود. نوشتنم هم همینطوری شروع شد، یکبار و دوبار و صدبار نبود. همیشه هست. همیشه تکرار می شود. ملهم از آن لحظه های ظالمانه ی تراژیک . سایه ی آن دیوار نکبت بار هیچ موقع در زمان حل نمی شود. کابوس ِ نیست و هست و کودکی و جوانی و پیری ست.

برگه های یادداشتم همه، ابتدا به ساکن، همان را برایم تداعی میکنند. مغروق ِ یکدستی ِ کشنده، پر از محض ِ یکنواخت. همین که دستم به نوشتن می رود، ذهنم به قیژ قیژ می افتد.  معلق می زنم بین دور و نزدیک. تمام نمی شود که نمی شود و آخرش، یک بهم ریختگی ِ نامفهوم روی کاغذ میماند. بی ثبات. بی هیچ ردی از یک نواختی ِ اول. این من نیستم که این ها را می گویم، همان لحظه های ست که تراژدی دارد بجایَ "م" حکمرانی میکند و بود ِ هر وقوع دیگری را می بلعد. مرا دستخوش ِ یک تلخ کامی ابدی می کنند که اسمش، شعر است. نوشتن است. من است. یک قاب گرفتگی ِ رکیک، لگد مال ِ بی رمقی ِ روشنی، آویزان از دیوارهای تار ِ شب زده ی جهان...

 

 

 

 

 

نُه شهریور نود-همدان


+ مرواريد قادري


حالا که هزار است دنبال ِ نصف ِ نیست ِ خود میگردم، با مشت های ِ خالی تر از همیشه، با ریشه های باور ِ کورسوی ِ خاک گرفته، هولناکی این واقعه ذره ذره به تعفن ِ روزمرگی هایم تزریق می شود که من، خودم را، این نصف ِ لعنتی را، نصف نه، تمام، تمام هم نه، یک چیزی ما بین این دو را، جائی درست قبل از تولد دفن کرده ام!

راوی همه ی این داستان ها حالا هزار سال است که "رفتن" را "آمده" و "امدن" را "رفته". بعد از این همه سال واژه بازی، به عجز صرف دو فعل ساده معلق می زند. بوی "اشتباه" میدهد. بوی "غلط کردن". آخر و عاقبتم را این بازی ِ جنون آلود، خاکستر کرد و مرا بی پایان، همینجا ول کرد به امان ِ چه میدانم چه.  آنقدر نوشتم که خودم را تفهیم کنم به دیگران، لااقل به خودم. دریغ که نوشتن ذره ذره ام را جوید و به "تمام" برد که حالا از تمام ِ تعاریف دنیا بیزارم و از نفرت انگیزی ِ "سرگذشت" عُق میزنم.

تمام ملاقات های دنیا را قربانی ملاقات خودم با خودم کردم و همه ی لحظه های شاید خوب را، به انتظار آن لحظه ی محتوم، به حزن بردم. دست و پا شکسته، واقعه ای مرا بلعید که "روایت" را از سرم برد...بعد از این همه سال به صرف دو فعل ساده، معلق میزنم. بوی "اشتباه" میدهم...بوی "غلط کردن"؛

با واژه با زندگی قمار کرده ام. پاک، باخته ام...باخته!

 

 

 

تیر نود- همدان


+ مرواريد قادري


حالا دستهایم سرو هایی ست، ریشه از کاغذ بیرون اوفتاده، خشکیده، که با خاطرات سبزینگی، با اندوه واژه های نارس، به راه مانده، در راه مانده، پر از گندمزگی ِ تعلیق میان بودن و نبودن...

چشم هایم را پرنده کرده بودی. حالا کوچیده اند. به دورافتادگی هایی که آمال رفتنش را هنوز در سر می پرورم. کوچیده اند که روایت کنند افسانه ی غم انگیز کاج های ناسبز. تو میدانی؛  کاج های زنده ی زرد، طولانی ترین تسلسل ابهام و تعجب و سوالند!

حالا با دست های پائیزی، با جماد، با رد خالی ِ چشم، من مانده ام با دو پای کاشته در خاک. رفتن می داند و نمی تواند...من مانده با شور ِ جوانه زدن ِ یک "قدم". بگو بطالت است یا نه؟

خرواری از روایت و دهانی گورستان شده، پر از حرفهای مدفون، عبارات ِ به تاریخ سپرده، واژگان ِ مرده...

به تمام عیاری ِ زوال...

هنوز میگوئی من بهترین راوی حکایت ِ بلاتکلیفان ِ جهان ام؟

 

 

 

تیرماه نود-همدان


+ مرواريد قادري



...رد چروکهای گوشه ی چشمش را میگیرم، پی شقیقه میروم. برجستگی رگها و بعد چشمهای به هم رفته، پشت ِ دود ِ غلیظ تهوع آور. به پانزده سال پیش فکر میکنم یا قبل تر. ردپای جوانی هنوز هست، که مرا به آن سالها هل میدهد یا شاید این فرتوتی ست، که دست میشود، حسرت را لابلای آشفتگی ذهنم میبرد. رخوت انگیز و ملس، مرا به کودکی میبرد. چیزی شبیه ِ بازی ِ نگاه و ذرات معلق زیر ظهر تابستان...رو به آسمان و چرت های تکه تکه...و میان پارگی این خواب های نرم، فکرهای خوب خوب...

آن روزهائی که روی بادکنک برایم با خودکار شکل های ابتدائی میکشید. شکل های همیشه تکراری. درخت و مداد و گل و بعد بادش میکرد. مبهوت به هیبت ِ پیدا شده ی این شکلها زل میزدم. به معجزه ی دست و دهانی که حالا، پیر و فرسوده، میتوانست تنها از "کاش....بودن" ها بگوید و بس...بی نشان ِ معجزه..سرد و یکنواخت...اوفتاده از آن آب و تاب ِقهرمان قصه ها بودن...

هر موقع آنجا میرفتیم، خیلی میماندیم. یک هفته، گاهی ده روز، گاهی بیشتر...یادم نیست این فراغت را از کجا می آوردیم. از صبح که میرفت اداره، همانجا، دم در می نشستم با گچ روی زمین و دیوار خط خطی میکردم، یا میان خرابه ها چیز پیدا میکردم تا ظهر که بیاید. با جیب های بادکنکی، و باز تکرار ِ دمیدن ِ پر از هیجان، میان ِ تهی ِ شکل های ساده ی ابتدائی...قول داده بود بعدها خودم را بکِشد، اما همیشه پشت ِ تحقق گیر کرد و هیچ موقع نشد که زل بزنم به هیبت ِ خودم، هر چند ساختگیِ، میان ِ تهی ِ از کودکی هایم تا حالا...

 

 

 

پ ن: قسمتی از داستان بلندی که این روزها مینویسم. یکجورهائی وعده ی چاپش را میدهم. امیدوارم پشت تحقق نماند...



+ مرواريد قادري


پیچیدگی ِ این سطور،  فکرم را هزار پاره میکند و هر تکه را جائی میبرد، تا میخواهم دوباره جمع و جورشان کنم، یادم میرود کجا را خوانده بودم. از دوباره...و هر بار که به اول برمیگردم، تا جائی که دوباره میخوانم همه چیز آشناست. ورق نمیخورد که نمیخورد.

شیون زنی با وهم آلودگی حرفهای باد میدود میان گوشهایم. ناخودآگاه است که پله ها را دو تا یکی، دنبال صدا میدوم. نزدیک میشود، همه ی وجودم را میبرد به شومی یک حادثه. به یک همیشگی تلخ. که غریب نیست،آشناست، مثل همان سطور کذائی و حالا برای اولین بار، آمده، دلم را بدجور به هم ریخته...

یک ناخودآگاه رعب آلوده، از پشت، روی پله ها هَل ام میدهد. هزار بار میان افتادن و برخاستن، فقط میروم...به دل ِ صدا پیش میروم و نمیرسم. حکایت همان سطرهاست، همان ورق خوردن خیالی...

این هم آغوشی ِ باد و شیون ِ زنانه، رخنه میکند، از گوش ها پیش می آید، تمام فکرم را ملتهب میکند. ذهن ام، بی خون، کورمال کورمال میدود. طبیعت است که حکم میکند، همه ی خون را پاها ببلعد و برود...حالا کجا؟ چرا؟...یک ناخودآکاه ِ بزدل

...

پلک ها چه میشوند، بی خون، مگر نباید این مردمک ها را بگیرند، که بیرون ندوند، میان واقعه، میان ِ نمیدانم کجا؟

یاد دستهائی می افتم که میان خواب و بیداری روی پلک هایم می سُرد. یک چیزهائی هست که هیچ موقع تکراری نمیشود، شبیه کابوسهایی می ماند که هزار شب، شبیه هم می آیند و هر شب، بیشتر از قبل زهره ات را میدراند. تکیده ترت میکند. آن موقع که روی پله ها میدوم نه، همین حالا که این ها را مینویسم است که این فکرها سراغم می آید. آن موقع فکرت رفته است مانده پیش حادثه، تا تو بروی برسی بهش...این فکر لعنتی که یا او تو را تر و خشک میکند، یا تو او را...

حالا رفته ام، انقدر دویده ام، انقدر ورق زده ام و از آن سطرهای هولناک دور شده ام، آنقدر صدا شنیده ام و پشت سر گذاشته ام، که در یک سکوت ِ عمیق مستغرق، مبتلای کلمات شده ام. از آن سطر ها پس افتاده ام. این من، این من ِ مبتلای دردهایی که کسی نمی بیند، که کسی نمیفهمد، لابلای همین سطر ِ آخر ِ پایان ِ یک کتاب قطور گیر کرده ام. ناخودآگاهم را نمیدانم کجا گذاشته ام. یک جائی جا مانده که دیگر هیچ چیزی، دست ِ دلم را نمیگیرد ببرد. نشسته ام، میان ِ یک انزوای کبود، همان سطر ِ پایان که کسی بیاید بخواندم و نمی آید.

همه، همانجا، قبل ترها، خیلی قبل تر ها وامانده اند، میان سطور کذایی شان، میان ورق نخوردن ها. میان ِ یک چیزی شبیه ِ گذشته های من.

 

حالا این منم که جهان را روایت میکنم. یک عبارت ِ تکیده ی محو، در انتظار دستهائی که بیاید این پلک ها را روی هم بگذارد...

 

 

فروردین نود

 

 

+ مرواريد قادري


حواس توست که پرت میشود
می خورد به
آشفتگی این ذهن

...
فرو می ریزد
به هرروزگی ها

 

***


زنده گی (!)
من همین است؛
با پاهای برهنه
بر
این ذهن ِ فروریخته ی
دردناک
دویدن
...
سیلی
بزن به این حماقت
این حماقت

!

 

 

 

 

لابلای یادداشت هایم پیدا کردم. بیشتر از کلمات، بی تاریخ ماندنش با آدم حرف میزند! روی تاریخ زدن زیر نوشته هایم یا کتابهائی که میخرم یا تمام میکنم وسواس دارم. میدانی که؟!

 

 

در هر صورت- میم. قاف. دهه ی تاریک ِ هشتاد



+ مرواريد قادري

کافه ای باید باشد و نیست. بروی روبری تنهائی هایت بنشینی و چشم چرانی کنی. چشم چرانی کنی به همه هرزگی های روزمرگی هات. همانجا، هفت تیرش را بکشد بیرون، تف کند توی صورتت، گلوله ها را یکی پشت دیگری خالی کند توی سرت. هفت تا را خالی کند و نمیری. هفت تا بشود هزار تا و تمام نشود. مثل ساعت پنج بعد از ظهر که هیچ موقع تمام نمیشود. هیچ موقع نمی رود. همانجا ماتت زده باشد و او کورمال تقلا کند که بمیری و نشود و تو، ابلهانه خود ِزمان شوی که عقربه را بکَنی، که برود و نرود. که دیگر مقطعی از زمان نیست، فراتر رفته. از واقعیت عمیق تر شده، یقه ات را چسبیده، چاقو روی شاهرگت گذاشته. همه چیزت را پایمال کرده. حالا تو بخواهی حرف حساب بزنی!

هر بار نمرده تر از قبل. کفرش را در بیاوری و از رو نرود. بعد آخرش حق به جانب تو را حتی بی خودش، بی تنهائی، پر از هیچ –یا درست تر، پر هیچ تر-ول کند برود. و زل بزنی به شکل دود ِ دهان های آدم های کافه ای...

***

کافه ای باید باشد که نشسته باشی روبروی چیزی که نیست. روبروی غیبت تنهائی و حرفها بزنی. بخواهی چیزی را برایش تفهیم کنی که نیست، که بودنش معنی ندارد. هر کس و هر چیز را بهانه کنی، ذهن خودت را نشانه بروی و خالی کنی. یکی....هزار تا... همیشه شلیک کنی. همیشه خودت را بمیرانی و بمانی. بگوئی درست می شود و نشود. بعد پوزخند بزنی به این "درست" که هیچ ربطی به دنیا ندارد. بزنی بیرون. از کافه. از خودت...از روبروی ِ حتی بی هیچ. راه بیفتی میان خیابان ها. چشم چرانی کنی به دغدغه و او به تو...و این پنج را هزار ساعت بشماری و پنج بماند و پنج تر شود!

 باران بزند که خیست کند، این حجم سفتی و سخنی و بی انعطافی سمج را نرم کند و خیس نشوی...همانطور راهت را بگیری، نگاهت را نشانه بروی به چشمهای دیگران. به تاریکی لگد مال شده با چراغهای مصنوعی و شلیک کنی. تیرش درست بیاید بخورد به آشفتگی های خودت. نارشته هایت را بیشتر وا کند... تو سرسخت ایستاده باشی تا نمیدانم چه را ثابت کنی. عقربه مات مانده روی پنج. سرت را به دوار بیندازد، کاش ولت کنند همانجا، روی زمین ِخیس بنشینی و حرفهایت را بریزی روی کاغذ...و نشود، نشود، نشود...

 هزار بار نمیری. نامیرا تر از قبل...

و نیست!

***

دست توی جیبت کنی و ناداشته هایت را بشماری. بشماری و تمام نشود. از کافه تا خانه. از خانه تا کافه. از پنج بعد از ظهر تا پنج بعد از ظهر، که ازل را به ابد کوک میزند. همینطور بشماری...یکریز نشان بروی، شلیک کنی... نمیری. مدام...مدام!

کافه ای باید باشد

و نیست

و این "نیست"، هرزگی هایش را همیشه با من آغاز و تمام میکند، به پایداری این آونگ ِ لعنتی که تمام حرفش همین است: "پنج" ابلهانه ترین ِ ممکن است...

 

 

 

اسفند هشتاد و نه-همدان

 

 

+ مرواريد قادري


یک چیزی هست که انگار باید از گلوی آدم شروع شود. همان چیزی که بعد­ها، تبر می­شود، به ریشه­ ات میزند و خودش ریشه می­دواند، آهسته پیش می آید بزرگ میشود...آنقدر بزرگ.... آنقدر که دیگر در گلویت جا نشود. صدایت را خفه کند. به سرفه­ ات بیندازد. عمیق و دردناک. شاخ و برگ ­هایت را بگیرد. دستها و پاها را فرسوده کند. موهایت را برفی کند. کنار چشم­ها چین و چروک بیندازد...یک مرض لاعلاج...مرض روزگار...پیر ات کند. پیر...

همه چیز از جائی فراتر، از گلوی آدم، از همه­ ی آن چیزهائی که یکجوری به گلوی آدم میرسند باید شروع شده باشد... از همان گریه های بدوی...از حرف­ها و لانه­ ویران تنهائی که آنجاست. از سکوت و نگفتنی­ ها و یک چیزی که همه ی عمرت را به بازی میگیرد و هیچ­ موقع نمیدانی چیست. چیزی که با واژه بالا نمی­آید تا بگوئی­ اش. بس­ که سنگین است. بس­ که عمیق است. بس­ک ه نمیدانم چه. همان چیزی که نمیگذاردت یکبار به اندازه­ ی آدم بودن­ ات هوا بگیری، نفس بکشی و همیشه کم داری. کم...همیشه سنگینی روی دوش­های خودت. همیشه بی­خواب­ ای...همیشه "هیچ"­ ای در جواب دیگران به این که "چه میخواستی بگوئی؟"...همیشه هیچ..بس­ که بیخود زل زده ای و وامانده ای،  وامانده. حالا یکی بیاید و با یک واژه تعریفش کند خیلی کوفتی­ ست. خنده و تهوع­ آور...بیاید و بگوید گریه­ اش کن...سبک می­شوی...بس­ک ه عمیق است و او نمیداند چه اندازه. فکر میکند با گریه درست میشود. دردت خنده اش بگیرد که فکر میکند "سبکی" به همین آسانی­ست...

دیگر نگو "بغض"...یک واژه خیلی ناچیز است برای این درد لاعلاج، برای مرض روزگار...

 

 

 

بیست و چهارم بهمن ماه هشتاد و نه

 

 

 

 

خیلی که بودن ام گُل کند، گاهی بیایم و اینجا چند خط بنویسم. قالب وبلاگ یا نمیدانم بلاگفا خراب است. انگار دیگر نمی شود کامنت گذاشت. این تنگ حوصلگی، این مشغله­­ ها شرمنده­ام میکند...



+ مرواريد قادري



جهان، گوشه ی مخالف میزند

و دلم...

دلم، سالهاست شور!





+ مرواريد قادري


برف که ببارد هر طوری هست باید بزنم به خیابان. روزهای برفی آدم را یک طور دیگری میکنند. یک طور ِ بد. یک طور ِ خوب. آدم معلق می شود. معلق!

برف که نمیخواست ببارد. زل می زنم به سرخی آسمان.

 هیچ جوره، اما نشد.

 دنبال نقطه ی زوال خودم میگردم زوال هر آدمی از یک جائی شروع می شود. میدانم که عمیقا اتفاق افتاده اما کِی، کجا...

به خودم فکر میکنم. من که رد یک واژه همیشه در ذهنم ماسیده، واژه ای که مرا با خودش آورده. واژه ای که بجای من زندگی کرده، واژه ای که فرمانده ی من است؛ گاهی حماقت، بلاهت، گاهی زوال، گاهی زمستان، گاهی دچار...

دچار..دچار...دچار...

به کله ام میزند؛ آدم هائی هستند که بی زوال میمیرند. آدم هائی که همیشه احساس فتح میکنند. همانها که از آن روز خوبی که در راه است و کسی قرار است بیاوردش حرف میزنند. آدم هائی همیشه حرف "فتح الفتوح" میزنند ولی پاک باخته اند همه چیز را...آدم هائی که فرمانده شان همان روزی ست که فقط برای "بی زوال ها" خوبست...بی زوال ها...بی زوال ها...

به رد "پاک باختن" فکر میکنم. به یک قیاس خنده آور...دوباره رد بلاهت...

آسمان، کم کم دارد از صبح میگوید... صبح؟!

راست میگفتی، من اگر پیر شوم، از عصیان واژه هاست. اگر...

 

کلاغی بر اوج قامت راجی ِ همسایه، حرف میزند. صدایش در حافظه ی گوش هایم میپیچد و معلق میماند. معلق!

شاید اما با بعضی ها هست. همیشه هست، دارد ریشه میدواند و یک روزی می شود که که سر تا پایت را میگیرد. نمیتواند یک لحظه، یک جا اتفاق بیفتد، خیلی عمیق تر از این است...و من هنوز عمیقا دچارش نشـ...ـشده ام

برف آدم را یک جوری معلق میکند، معلق!

 

 

 

نوزدهم دی ماه هشتاد و نُه

 

 

+ مرواريد قادري


خورشید که بالا بیاید، "تنهائی" تاریک و کبود، دلگیر و موحش، سایه میشود. نحیف و کمرنگ، مغلوب و رقت انگیز!

پیش پایت اوفتاده، هر جا که باشی، پا به پایت هست. پیش می شتابد. با تو می آید. از تو، در تو رشد میکند. اندوهگین و آلوده. آهسته، این سیاهی ِ دردناک، روشن ترین سطر جهانت میشود .بالا می آید. در آغوشت میکشد. تیغ ِ ظهر، تمام ات میشود. تسخیرت میکند. عمیق و رخوت انگیز! به دوش میکشد، با خودش میبرد تو را.

همینقدر خنده آور، همین اندازه آسان، او میشوی!

 غروب، که خورشید خاموش و سرد است، یک تنهائی مبهم ای. نه از جنس خودت. سایه ای!  بی هویت و آواره... یک ظلمات ِ سرگشته، یک یاس ِ بی انتها، یک نبودن ِ وسیع! اوفتاده دنبال ِ سایه ای. سایه ی خودت؛ تنهائی! ملتمس دامنش، خسته از معلق بودن، از فریب.

آه...

همین است حکایت هر روزگی های من و هرزگی های یک رفیق تباه ِ قدیمی؛ تنهائی...


 

بیست و چهارم  مهر هشتاد و نه



+ مرواريد قادري



وقتی که یک بهت بزرگ، سر تا پایت را میگیرد و آن آرزویی که به نخ بسته بودی اش و مثل بادبادک به آن بالا بالا ها فرستاده بودی نقطه ی سیاه نامعلومی میشود که ترجیح میدهی ولش کنی برود گورش را گم کند، وقتی که خواب، آرام و سفید، خیز برمیدارد و روزهایت را یکجا میبلعد، از حالا تا آنوقت که کرم ها، حریص و آلوده، پیکرت را میجوند...

اندیشه، لمس می شود، با دست و قلم، روی کاغذ میچکد ، باد میکَند و میبردش. حرف، دود ِ آتش شبِ زمستانی ِ فلان سال است زیر دست های کرخت!

کاری ندارم که میگویند نوشتن، اصولا غلط کردن است. نوشتن با بعضی ها هست. یعنی باید باشد.

لابد با من هم هست که هر جا باشم یکجوری ویرم میگیرد چیزی بنویسم!

 ولی صفحات ِ اینجا برای من بوی کاغذ نمیدهد که آن قرابت خاص را حس کنی. کاغذ نیست که بعدش مچاله اش کنی بیندازی دور. بعدها جزئی از گذشته ات می شوند. نمی شود نادیده شان بگیری. اینجا یک جوری باید تمام ِ خودت نباشی!

شاید این وقفه ها بخاطر این است.

نمیدانم!



+ مرواريد قادري


من آن

ابلیس طاغی

آن عروج ِ نا به هنجارِ عدم

آن معنی کژ رفتگی ها

کور ماندن ها

به زعم عده ای"

بیراهه رفتن ها

من

آن هنگامه ی بی شرم ِ خلقت

زیر دستان خدا

از آمدن،

سوگی سیه میخواندم و

هر آن

 هزاران بار

میمردم

***

من آن لحظه

که یزدان

آفرینش را

رها از عدل،

بر هیچی،

عدم،

هرگز نبودن ها

رقم میزد

دو چشمانم به خون غرقه

و روی از جرح و خون خسته

ز سر تا پا طلب گشته

نبودن آرزو کردم

...

من آن شورشگر و طاغی

من آن مفهوم ِ آگاهی

هزاران سال پیش از آمدن

بودم

من از اول

یگانه شعر نابی بودم و حق

معنی ام آشفت و در هم ریخت

...

با اندوه و ترس آمیخت

در هم ریخت، من،

 آن پر التهاب

آشفته معنا

شعر تلخی

بودم

آن شب

کز لبان ِ عشق

جاری شد

...

جهان بر هم زد

 و آشفت...             

.                                                                                                                                                          

 

فروردین ماه  یکهزار و سیصد و هشتاد و نه




+ مرواريد قادري |



به بادِ هرزه

این غارتگر دون

پست ِ پست اندیش

این طمّاع ویرانی بگو:

امشب

هوا پر ابر و

 عکسِ ماه

در حوض حیاتم نیست، گو دیگر

چه را

خواهی بیاشوبی؟

دگر حوضی چنین بی ماه

و

بی ماهی

...

چه میخواهی؟

چه میخواهی؟

...

بگو بیهوده می آئی!

 

 

 

پانزدهم بهمن هشتاد و هشت




+ مرواريد قادري |




سکوتت را شکن

حرف از پس ِ این پرده ی تاریک و بهت آلوده زن

بر خویشن پیچان

شب ِ ناجور ِ ننگ آلوده را کاو

واپسین دمها

به زیر گام ِصبح ِ مملو از انکار ناکامی

حقیرانه، هزاران بار می میرد

و پَست ِ خویشتن را می سپارد

بر چنان روزی

که یاد آرند و گویند

از جفاهائی که بر ما رفت

و ایامی چنین خون فام و زهرآگین

...

سراسر رنج

پر نفرین

...

سکوتت را شکن،

شعری بگو،

یک واژه آور

واژه ای از جنس بی باکی

و آگاهی

که هر واژه

 هزاران سرو

 و هر سروی

هزاران سرو  دیگر را

سرود ِ فتح خواهد کرد.

 

 

 

ششم دی ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت



+ مرواريد قادري |


"...مرد بياباني هميشه با سايه اش زندگي ميكند. هر جا مي رود سايه اش را سمت راستش دارد، يا چپش. هر جا ميرود يا به دنبال سايه اش مي رود يا سايه اش را به دنبال مي كشاند. تنها يك لحظه، فقط يك لحظه بي سايه مي شود: عدل ظهر! وقتي تيغ آفتاب درست به فرق سر ميكوبد. تازه در اين لحظه هم تنها نيست. مرد بياباني تنها ثروتش سايه ي اوست. مينشيند، با او مي نشيند. مي ايستد، با او مي ايستد. صبح كه مي شود عظمتِ او را امتداد ميدهد تا مغرب ِ جهان. عصر كه مي شود غروب ِ او را امتداد ميدهد تا مشرق ِ جهان. چه كسي اين همه وفادار است؟ اين چنين رفيقي را تيغ ِ آفتاب كه به فرق سر بكوبد رهاش ميكني بسوزد؟ ميبيني هي مچاله مي شود در خود. ميبيني به پات مي افتد. راه ميدهي از زير ناخن پاها نشت كند در تو. طبيعتت شده كه اين كمترين كار توست در قابل ِ او. خوب كه با قالب ِ تنت در تو نشست تيغ ِ آفتاب هزيمت كرده است. پس آرام آرام از زير ناخن پاها خودش را ميكشد بيرون. اما اگر نكشيد؟!

...

من حق ندارم به كسي بگويم كه اگر دائم با خودم مي جنگم، كه اگر هماره بر خلاف ِ مصلحت ِ خويش عمل ميكنم، از اين روست كه من خودم نيستم. كه اين لگد ها كه دايم به بخت ِ خويش ميزنم لگدهائي است كه دارم به سايه ام مي زنم. سايه اي كه مرا بيرون كرده و سالهاست غاصبانه به جاي من نشسته است..."

 

رضا قاسمي- همنوائي شبانه ي اركستر چوبها

 

 

 

پ ن: آغاز بيست سالگي! چه كابوس نكبت باري، چه تلنگر ِ وحشيانه ايست؛ بيست سال مرده گي، در هجوم سايه ها. بيست سال انتظار ِ تيغ ِ آفتاب ِعدل ِ ظهر!

 

 

 

 

+ مرواريد قادري |


درد

 آماس میکند،

سکـــــــوت باید کرد

آنگاه

که وسعتِ

        فــــــــــــــریاد

فراتر از نای حنجـــره است؟!


+ مرواريد قادري |




گزيده هائي از شعر حميد مصدق به استاد پرويز مشكاتيان:



تا بارگاه خرد، بارگاه توس


در آمد

گاه رهائي است و گشايش

روكن به عشق

         وقت ِ نيايش



ماهور

خورشيد خاوران

هاشور ميزند از دور دشت را

ترصيع تپه ها

شكل تقاطع و تقطيع تپه ها

با صوت پرطنين

               كه درآمد


آغاز مي شود

و باز مي شود

شور ترانه ي دلكش

در گوشه هاي نيريز


حصار

با موج سبزه زار

كه ميبرد مرا

تا داد

-بي كنايه ي بي داد

                   -از اين حصار

از سرزمين بلبل و گل

تا بركه هاي رويش نيلوفران راز

در تار و پود من

شوق پرش

          -شجاعت پرواز

پر باز ميكنند

با من چه مايه ها كه از آواز

همراهيان من همه پرواز ميكنند

...



***


كاش ميتوانستم شعري بگويمت.

پاي هنرت كه به ميان بيايد، زبان قاصر ميشود، شعرها نگفتني و واژه ها عاجز و درمانده.

چقدر دوست ميداشتمت. چقدر دوست ميدارمت...

امشب مرا سخت به سوگ ِ خود نشانده اي.

و چقدر زود آمد، رفتنت...


هميشه زمزمه ي ريزش و لغزش مضرابهايت با من هست. هميشه خواهم نواخت و هزاران باره خواهم شنيد آن نوائي كه از تو برجاست.
+ مرواريد قادري