|
|
|
|
با دستهای آغشته به تاریکیِ دیگران اینطور شد. حال ِ دنیای من وخیم است. او را رو به اتاقم خوابانیده اند، رویش بلاتکلیفی کشیده اند. دنیای بختک بغل کرده ای که نفس نمـ...می کشد. رو به کوچ است؛ رو به از من رفتن. حال دنیای من وخیم است، بسکه "خفقان" بالا اورده، بسکه تنهائی را تب کرده. بسکه التهاب را تپیده. پلک هایش را ، روی "انتظار" بر هم کشیده اند. دنیای مرا از من برده اند. دنیای کابوس زده ای که نفس میـ..نمی کشد...
+
مرواريد قادري
کلمات، هم...
+
مرواريد قادري
اینجا درست روی شاهرگ ِ شب، هنوز زمستان است. برف می بارد و دنیای آن سوی پنجره، سیاه و سفید است. یک پانتومیم ِ سوت و کور، با بازی ِ امتداد خیابان و سر سنگینی درخت. این جا پر از لحن نقش های هولناک، پر از لحظه های محتوم ِ پایانی ست. پر از هم آغوشی ِ دست و جیب، پر از نفس ِ منجمد، پر از خودنمائی ِ دود... یک تلفیق ِ سرد و صامت از رنگ های نگاه من و شب که خدا ناشیانه روی بوم پاشیده و دارد بی امضا و تاریخ، برف میخورد...
+
مرواريد قادري
این حسی که شبیه مزه ی آویشن، موقع ِ دل آشوبه یا دل پیچه است، این حس ِ همینقدر تلخ و سوزاننده و ناگزیر، دست روی نبض ِ زمان گذاشته، دنیا را آورده توی همین ساعت ِ روبرو، روی پنج بعد از ظهر، مچاله کرده. گوئی آینده را یکبار در گذشته های خیلی خیلی دور زندگی کرده باشم و حالا، بعد از گذشت ِ یک عمر دراز، از ذهنم محو شده باشد. تنها تعفن لاشه اش را با خودم اینطرف و انطرف می برم. آدمی با این ویژگی ها، که جهان اش، مزه ی آویشن ِ تلخ و تند می دهد و با زور ِ قند و آب، دنیا را به خودش می خوراند، قهرمان ِ داستانی ست که این روزها می نویسم. یک نوع همزاد پنداری ِ عجیب و عمیق، بین نویسنده و قهرمان داستان شکل گرفته و هر چه پیش تر می روم، هیچکاره تر می شوم. خودشان می بُرند و می دوزند و همین.
+
مرواريد قادري
اتفاق ، آسیمه سر افتاد
و راوی تا همیشه، "سکوت" گفت ...
+
مرواريد قادري
گاهی هست، که آدم دلش میخواهد به یک جایی بزند، به آن دور دورها... همانجائی که توی خیالت، همه چیزش آرام و خوب است؛ همیشگی و قشنگ است. می شود ساده بگوئی، ساده بخواهی... اما اینجا هیچ چیز خواستنی نیست. هیچ چیز ساده نیست همه چیز، از بطن ِ پیچیدگی ست. اینجا، تمام مصوت ها هم، صامتند. همه ی حرفها صدای تق تق می دهند و از جنس تلفیق ِ نوک انگشتند با سیاهی ِ چند دکمه. کوله بارم از اینجا پر است. دلم کوچ میخواهد. مرا از این ایجاز بترسان، ببَر. که میخواهم واژه از جنس ِ خیسی ِ کام باشد و از تلفیق لب و دندان و حنجره. مرا که میخواهم دستی در هوا به نشانه ای و اشاره ای... میخواهم اینجا بشود بجای یک صفحه پر از علامت و حرف، حجم بنشانم. بودن را از آن شکل مهوع سطح، به حجم بکشانم. از طول و عرض و ارتفاع، هر سه شان با هم بگویم، از زیر پا زدن یک جهان بیست و چند بعدی. بی کرانگی ِ واقعیت توی مشتم باشد. مشت ِمنی که میخواهم حرف را بگویم، دیگر ننویسم، ننویسم...و بگذارم بعضی هاشان را لامسه بگوید. مرا که گاهی سکوت... دلم چقدر میخواهد که گاهی ننویسم، تو اما بخوانی ام... گاهی هست که آدم دلش میخواهد به یک جائی بزند؛ دور دور ...
یکم زمستان نود-همدان
+
مرواريد قادري
اینطور وقتی بود؛ آفتاب پائیز، بی رمق و سرد خودش را توی اتاق ولو کرده بود. تازه بیدار شده بودم، چشمهایم مانده بود به دیوار ِ حیاط که آفتاب و سایه اش یکی شده بود. اتاق گرفته و متشنج، انگار تمام فکرهای دیشب را و شب های قبل ترش هنوز میان رگهایش جاری باشد. اینجا خاکریز است، بوی جنگ می دهد، بوی نارنجک و مین انگار. خیلی وقت است اینجا را ترک کرده ام. همان دیشب، بین آن هیاهوی ابلهانه یا شب های گذشته، یا نه عقب تر، پنج-شش سال پیش، بار و بندیلم را بسته بودم و رفته بودم. همان موقع به تاریخ ِ خیلی ها پیوسته بودم. زیاد تیر خورده بودم، خیلی ها را کشته بودم و خیلی ها مرا. هزار بار خواسته و ناخواسته روی مین دویده بودم، تمام شده بودم و باز از سر گرفته شده بودم. جنگ، جنگ است. خاطراتش، چون به شکل کشنده ای رقت اورند، هیچ موقع به فراموشی نمی روند. ورد زبان تاریخ است. تاریخ به جنگ مدیون است. تاریخ را همین جنگ می سازد و بر هم می زند. برای همین، همیشه یادش هست. همه جا مدام می گویدش و در خاکریز فریادش میکند. اینطوری ست که اینجا را دوست ندارم. اینجا خاکریز است؛ این اتاق به شکل مهوعی حرف از مرز می زند. حرف از گذشته ی من. فلش بک تمام لحظه های روی مین دویدن ها، از هم پاشیدن ها، بعد ذره ذره به هم پیوستن ها و از نو ولع ِ فروپاشی. ستیز برای خاک خودم، برای بسط دادن مرز خودم یا چه میدانم، چیزهائی از این دست. حالا آن سالها تمام شده، همه اش به سالهای ِ بعد از تاریخ تولدم اضافه شده انگیزه هایم تاریک و کدر شده اند. میان آن همه فاجعه پیدایشان نمی کنم و هنوز میان رشادت و بلاهت لنگ می زنم. اینطور وقت هائی ست که فکر میکنم آن آدمی که سالها پیش، اینجا لباس جنگ پوشیده، برای تمامیت داشته اش جنگیده، تکلیفش اظهر من الشمس است و حالا کوچیده و رفته. یک بخش سبکی از من بوده که یک جاهای خوبی جا مانده و قهرمانانه ترین بخش مرا برای دیگران رقم میزنند. اما بخش سنگین تری هست که باید کولش کنی تلو تلو خوران به یک جاهائی پیش ببری اش. او را درست به جا نمی آورم. در خاطره ی کسی، حتی خودم نیست. کسی ازش حرف نمی زد و تاریخ به هیچش هم نمی گیرد. به هیچ کس تفهیم نمی شود و بود و نبودش توفیری ندارد. گه گیجه می زنم که او کیست... این آدمی که روی دیوار روبروی حیاط، دنبال مرز سایه و آفتاب می گردد، مرز خودش با بوی تب دار رختخواب، مرز حالا و گذشته...مرزهایی که نه خاکند و نه آب و نه کوه. برای هیچ کس تعاریفی ندارند. به فتح سرزمین هائی فکر میکند که در خودش راکد و نامکشوف مانده اند، به عصیان ِ خاکریز که قدم به قدم، میان هویت فعلی اش کاشته شده، و حالایش را جرحه جرحه میکند. به تاریخ ِ بعضی ها که حقیرانه، نیمه های سبک آدم را دوست دارند... و به آینده ای که همچنان، بوی خاکریز و مین و بی پلاکی و استیصال ِ چند هویت، در تعفن ِ جنگ را دارد...
آذر نود- خاکریز
+
مرواريد قادري
از این اتفاقات زیاد می افتد دکتر. برای خودم، خود ِ من، نه یکبار، بارها پیش آمده کسی با اسلحه، با هفت تیر، تهدیدم کرده باشد به مرگ و درست قبل از آنکه گلوله را شلیک کرده باشد، مغزم از هم پاشیده و در دم مرده ام. شما اینها را باور نمی کنید، چون مرگ شما جور دیگری اتفاق می افتد یا لااقل فکر میکنید که اینطور است. من اما به این چیزها زیاد فکر میکنم. دلایلی دارم که اثبات میکند راست می گویم. همین زندگی خودتان، بله شما دکتر، زندگی خودتان را در نظر بگیرید. یک روزتان را با همسرتان مرور کنید؛ کافی ست ناخودآگاهتان بی اطلاع خودتان، چیزی را بخواهد بگوید و قبل از آنکه از دهانتان پریده باشد، او شنیده باشد و لابد دعوا شده. می شود دیگر. نمی شود؟ نشده؟ چرا باور نمیکنید؟ دارم می گویم اتفاق افتاده. برای خودم، خود خودم. کسی یکبار آمده بود توی اتاق خوابم با اسلحه، با هفت تیر، تهدیدم میکرد. می خواست مرا بکشد، گلوله را شلیک نکرده بود، ولی می دیدم اش، لبهاش خشک شده بود رنگ و رویش گچ، مات و مبهوت به خون روی دیوار ها زل زده بود. شبیه خودم بود. می دیدم اش اما مرده بودم و او حیرت زده، مرا می پائید. پلک هم نمی زد دکتر من خودم را، یعنی او را قبلا یک جائی دیده بودم. آن روی سگم را بالا نیاورید، بگذارید حرفم را بزنم دور میز قمار، روبرویم...مدام می گفت بباز، بباز...و من نمیدانم چرا گوش میکردم و می باختم. شاید نگفته بود، ناخودآگاهش داشت می گفت و من شنیده بودم. شاید هم ناخودآگاه ِ من بود که به او می گفت ببر، آن یکی را رو کن...از سر همین کنجکاوی همیشه بازی کردم و همیشه هم باختم. برگ برنده نمی دانم دست ِ ... دکتر من دیوانه نیستم. راست می گویم. شاهد...ندارم ولی دلایل محکمی دارم. برگ برنده نمی دانم دست ِ کداممان بود اما ناخودآگاه من به او می گفت رو کن، یا ناخود آگاه او به من، که رو نکن.. زنم؟ چه ربطی به او دارد؟ بخاطر اعتیادم به قمار بود که رفت. اعتیاد را او می گفت. من بجایش، کنجکاوی را توضیح میدادم برایش، او نمی فهمید. من به قمار معتاد نبودم اما. اشتباه می کرد. آقای محترم آستینم را ول کن، بگذار حرف بزنم. من دیوانه نیستم. فقط این ظرافت ها را نمی فهمم. زهره یک چیز را راست گفت، آن اوایل اینها را می گفت که حرفهای عاشقانه می زدیم. می گفت یک جورهائی شبیه باتلاق شده ام و زمان را در خودم می بلعم. اما عاشقانه هایش خیلی زود تمام شد. حتی باتلاق هم نبودَ... آقای دکتر هر جور بدبینانه هم حساب کنید من دیوانه نیستـم. شما مگر دکتر نیستید؟ فرق اینها را چطور...؟ من..
من خوب ام فقط فقط کمی "حال" ام... "حال ام" درد میکند و گذشته ام و آینده ام
...
از "شلوغ کاری ِ سایه ها- یک" مهر نود-همدان
+
مرواريد قادري
"لبـــــه ی تیغ"
عصیان ِ بُرندگی قدمگاه و روندگی ِ خون وار ِ ما...
+
مرواريد قادري
آخ اگر یک جائی این تراژدی کمرنگ می شد، این سکانس های پر از بی لبخندی، این تکرار ِ مکررات ِ گندمزه، کات می خورد و جایش را به یکی از آن قهرمانانی می داد که گاهی با ابهت، پر از شور ِ یک فرجام ِ خوب به داستانِ بعضی ها وارد می شوند. داستان های من اما هیچ کدام، قهرمان ندارند، هیچ کدامشان به جاهای خوب نمی رسند، وسط صفحه ای، چند خط ِ نا تمام و آخرش چه می دانم چه. با همان دلسردی و تلخی که شروع می شوند به ناتمامی می رسند و می مانند. همه ی نقش های داستان های من را سایه های ملتهب بازی می کنند و به بی سرانجامی می برند. هیچ کدامشان مال ِ ژان وال ژان شدن نیستند. همه، همانطور ناشی، تاریک و نحیف، گوشه ی کادر در هم می لوند و دیالوگ های مبتذل ِ فلاکت باری را استفراغ می کنند. هیچ واقعه ای "مسخ" نیست که به قصه ام وارد شود و یک چیزی را بن کل عوض کند. همه چیز آرام آرام و تدریجی به قهقرا می رود و اینطوری زندگی را روایت می کنم. تجربه ام از "هست" همین است و کاریش هم نمی شود کرد. حالا اگر آن ملاحظه های همیشگی نباشد و خودم باشم و بخواهم با قلم ِ خودم، همانطوری که در حالت طبیعی، بی رو دروایسی! و تعارف و هزار و یک شرط دیگر نمایشنامه بنویسم، کارگردان هم این همه خلاصه نویسی ِ تلخ، با این نقش های ناشاد، با این همه اتفاق ناگوار که به داستان می ریزد را به روی خودش نیاورد، ولع ِ بلاهت تماشاچی ها، که از همه ی نمایشنامه های دنیا یک آخر ِ خوب یا دراماتیک ِ آمیخنته به تراژدی رقیق می خواهند و اتفاقات هیجان انگیز و چند کوفت دیگر، را چه کنم؟ بی پاسخ می مانند. برای همین است که دیگر دست و دلم یا دست ِ دلم به نوشتن نمی رود. برای همین است که دیگر فیلم نمی بینم. تئاتر نمی پسندم. برای همین است که وبلاگ نویسی میکنم. یک چیزهائی هست که نمی شود تفهیمشان کرد و در آدم یک واقعیت هائی هست که آنقدر تکان دهنده و دردناک است که باید قایمشان کنی. تا می توانی حاشا کنی . بعضی حس ها آنقدر ناهنجار و نا آشنا هستند و روایت ناشده باقی مانده اند که برای بار اول بازگو کردنشان، باید کلی شهامت داشت. حالا چه میدانم، اگر در واقعیت ِ خودم، نقشی داشتم که یک جائی کسی می آمد و یک گوشه ی کادر می نشستم چند دقیقه، فقط چند دقیقه باهاش گپ می زدم. بی آنکه خودم نباشم. بی تظاهر از دیگری بودن، شبیه ِ او بودن. کسی باشد که مرا، همه ی هویتم را همانطوری که هست، نه در قالب نقش و دیالوگ، تمام ام را بی دست کاری بخواهد، کسی که می فهمید، می فهمید، می فهمید و آخ...اگر می فهمید... شاید حالا تعاریف دیگری داشتم. شاید می شد کسی که قهرمان نباشد اما به اندازه ی سایه های مذکور احمق و تاریک نباشد، این تم ِ پایمال را به جاهای بهتری ببرد. دلم می خواهد گاهی بنشینم و بنویسم، همینطور خودم را واژه کنم و روی کاغذ بچکانم بعد در نقش ِ پر از اندوهی که همیشه به خودم می دهم، خوابم ببرد و کسی بیاید ادامه ی داستانم را بگوید. کسی را وارد داستان ام کند که مجبور نباشم ذره ذره ام را برایش تشریح کنم و خودم آرام آرام زیر این نقد ِ مضحک که بی آنکه بخواهم دستکاری اش کرده ام، تباه شوم. دلم می خواهد دیالوگ ِ بعد از چند جمله ی من که بهتر است کوتاه و کوتاهتر باشد، مال کسی باشد که حرفهای اصیل بزند. بوی قرمه سبزی قاطی ِ بوهای خوب ِ دیگر کله اش باشد! چه می دانم کسی باشد که اینها را که نوشتی و خواند، یک چیزهائی اش را بفهمد. فکر خودش وخیم باشد، دلیل خیلی چیزها را از اول دانسته باشد و نپرسد. آدم تنهائی باشد. ربطی به دیگران نداشته باشد، شبیه خودم نباشد و باشد. فقط چند دقیقه، وقتی سراپا "خودم" هستم و هیچ نقشی بازی نمی کنم، به داستان ام وارد شود، یکجورهائی قهرمان باشد و بی دغدغه ی این که اخرش چطور می شود و به کجا می رسد، بخواهد و بتواند یک سکانس ِ سرافرازانه ی پر از تیرباران ِ سایه ها را بدون اینکه نقشش را بازی کند، خودش باشد و بس.
مهر نود- همدان
+
مرواريد قادري
اگر این بازی قاعده داشت، قاعده این بود که اینجا را می بایست بهتر از من می شناخت ولی انگار راه را بلد نباشد. دستش را می گیرم، از پله ها بالا میاورم. دستگیره ی در را که پائین می کشم، از اتاق برایش حرف می زنم. می گویم که ببیند، غافلگیر می شود و به خاطره بازی می افتد. می رود تو. چشمش سراغ صندلی را می گیرد. می نشیند و به دیوار روبرو نگاه میکند. می خواهم یک چیزی را برایش تعریف کنم که واکنشی توی چهره و حرفهایش بریزد، شک و شبهه به حافظه ام را دور بریزم و خودم را خلاص کنم. تابلو ها را با سر انگشت نشانش می دهم و داستانشان را یکی یکی با جزئیات می گویم. می بیند، گوش می کند. نگاه می شوم، می ریزم توی صورتش که سر در بیاورم که یادش آمده یا نه... و نمی فهمم. نمی شود که بفهمم. انگار در همان سالها مرده باشد و حالا من تقلا کنم و داد و بیداد راه بیندازم که هی فلانی قبل از اینکه مرده باشی این کارها را کرده ای و این اتفاقات افتاده است و این حرفها را زده ای و نوشته ای. و او در گور، آرام آرام هویت ِ فراموش شده ای را نشخوار کند... پنجره را باز می کنم. باد، یکنواختی خاک روی میز را بهم می زند، به سرفه می افتد. زندگی توی گور جربان پیدا میکند. دست پاچه، برایش چیزِ خنده داری تعریف می کنم و نمی خندد. سرفه میکند و نگاهش از دیوار، روی زمین می افتد. باد تابلوی نقاشی را می اندازد. به جای خالی اسمی و امضایی روی تابلو فکر میکنم. به زوال...به ز و ا ل...خاطره ها را یکی یکی از تابوت بیرون می کشم، خاکشان را پاک میکنم، زنده می کنم. جلوی چشمش می گذارم و نمی بیند، نمی شناسد.
انگار که هیچ موقع اینجا نیامده باشد، ولی آمده و یادش نیست یا نه، انقدر آمده و جزئیات را کند و کاو کرده که تکرار توی حالش می زند.
دو تا کتاب بیرون می کشم. نوشته های خودش را لابلایشان نشان میدهم و از روشان می خوانم. جملاتی از کتابها را که نشان زده باشد بلند بلند می خوانم. همانطور سرد و بی تفاوت گوش می کند یا نمی کند. برای آرام کردن خودم دست و پا می زنم. زندگی ام با همین دست و پا زدن ها نخ کش شد. خیلی فرق دارد که خوب یادش بیاید یا نه. می خواهم بدانم سر ِ نخی که اول بار از تار و پودم رفت، کجاست ؟ خودم؟ او؟ و این "خیلی" که می گویم خیلی بیشتر از این هاست. می خواهم حالی اش کنم. یقه اش را بچسبم. بکوبانمش کنج ِ همین اتاق ِ لعنتی و مرده و زنده اش را جلوی چشمش بیاورم. هر چند که حالا همینطوری هم دارم همینکار را می کنم. مرده و زنده اش را می آورم جلوی چشمـ... اگر این بازی قاعده داشت حالا من، او بودم و او من. نیازی نبود شبیه یک بازجوئی ابلهانه، همه ی اسناد و شواهد را یکی یکی رو کنم و خودم را خفه کنم که یک چیزی را به یاد بیاورد و او همانطوری که بود بماند و باشد و آخرش هفت تیر بکشم روی مغز خودم که از پارادوکسیکال ترین مسئله ی دنیا خفقان دارم و بزنم خودم را برای هزارمین بار بکشم و باز همچنان نمیرم جلسه ی مذکور تا آخر دنیا ادامه داشته باشد. نه او بگوید، نه من بمیرم و مدام غلت بزنم بین اینکه به یاد می آورد و نمی آورد.
ستوه واژه ی خوبی ست. به دردم می خورد. اینجا باید بنویسم که به ستوه آمده ام و نوشته همینجا تمام شود و بروم پی باقی ِ بازجوئی...
سه تارم را می گذارم روی پا و شروع می کنم به نواختن. نمیدانم، یادم نیست آن موقع چه چیزهائی را می نوازم. همان موقعی که می زنم هیچ چیز در ذهنم نیست و بعدش هم فراموشی. میان سکوت ِ بین دو نت، اوست که شروع می کند به نواختن. فرق دارد. حالا من بیاد می آورم. نام قطعه را. همه ی نتهای بقیه را. زیر و بم و سکوت و همه چیزش از حفظ. روی پائین دسته می زند. از دو به بعد، روی ر، می ... خیره نگاهش میکنم. به سر انگشتانی که روی حزن انگیز ترین نتهای هست و نیست پرسه می زنند و به تنها کسی که هیچ جوره نمی دانم کیست، هویتی تراژیک و عمیقا احساساتی می بخشد. ساز که می زند، متن که می نوبسد بر خلاف همه ی واقعیت هائی که در دم فراموش می کنم، در عمق حافظه ام رسوخ می کنند و جاودانه می شوند و تا همیشه در من زندگی میکنند. شاید "واقعیت" نباشد. همین را فکر میکنم و تردید یقه ام را می گیرد و از اتاق بیرون می برد. اگر این بازی قاعده داشت، خودم را بجا می آوردم و لازم نبود هزار سال "با خویشتن نشستن" و بودن را به خودم تفهیم کنم. لازم نبود این اتاق ِ کذائی را به یاد خودم بیاورم و نوشته های لابلای کتابها و جاماندگی ِ هویت ِ نقاش از پائین آن تابلو را.
من اگر اینطور از هم گسیخته نبودم، اگر تنها یک نفر بودم، شاید می توانستم "او"ئی داشته باشم. ولی حالا قاب بندی ِ چند نفر در من و اضافه کردن یکی دیگر به این همه... آخ..چقدر همه چیز سخت است. زیر این مشت و لگد، زیر وحشیگری های تردید و این توهمات کشنده فقط به من ِ توی اتاق فکر میکنم و انگشتهائی که روی غمگنانه ی ر و می و فا پرسه می زنند و باد که یکنواختی ِ خاک ِ روی قفسه را از هم می پاشد...
مهر نود- همدان
|
|